.: اعلامیه :.

((نیازمند ب پلیس )) مدیر شعبه * Sara *


داستان های معجزه آسا - ❤←داستان عشق ممنوع→❤

❤←داستان عشق ممنوع→❤

جمعه 30 شهریور 1397 01:33 ب.ظ

نویسنده:
ೋ ღ gσℓsム ღೋ
بچه ها متاسفم ولی این پست موقعی گزاشته میشه که من رفتم ولی دلم خواست این یه قسمت رو بزارم
مارینت*
بستنی ها رو خوردیم و بعد یه چند دقیقه نالی اومد صدامون کرد
برای ناهار 
همه رفتن پایین منم داشتم کیفم رو جمع و  جور میکردم
که دیدم و ادرین کنارم وایساده 
به چشماش زل زدم 
به چشمام زل زد 
چشماش رو بست 
چشمام رو بستم 
و به لبهای سردش برخورد کردم
منو با ولع میبوسید 
به خودمون اومدیم 
و من سرخ شدم 
یه ببخشید گفتم و رفتیم پایین
آه 
اون محشرهه
ولی ...
وللش 
رفتم وسط ادرینا و کلویی روی میز نهار خوری نشستم 
نالی و ناتالی غذا هارو اوردن 
من از پیتزا برداشتم و شروع به خوردن کردم
ادرین دقیقه رو به روم نشسته بود...
نمیتونستم نگاش کنم
اگه نگاش میکردم از خجالت اب میشدم 
تا پایان غذا داشتم میموردم
غذا و دسرمو که خوردم انگار از قفس ازاد شده باشم از میز پاشدم و رفتم سمت دستشویی
دستم رو شستم و با حوله خشک کردم 
اومدم بیرون که ادرینا و کلویی هم اومدن پیشم 
پسرا اومدن و ما رفتیم بالا تو اتاق ادرین این سری 
و تو اتاق پخش شدیم 
ادرین رفت و گفت الان بر میگرده 
....
بعد از چند دقیقه با یه بطری خالی برگشت
هممون باهم نگاهی به هم انداختیم و از هیجان دستامون رو بهم زدیم
همه مثل یه دایره نشستیم
به این ترتیب  :من.ادرینا.کلویی.ادرینـ.لوکا
ادرین گزاشتش وسط و چرخوندش ..
به ادرینا و لوکا افتاد 
ادرینا باید میپرسید و لوکا باید جواب  میداد
ادرینا:ج یا ح؟
لوکا :ج
ادرینا:خخببب.....باید گوشیتو بدی و زنگ بزنی به دوست دخترت و بگی من ازت متنفرم و عاشق یه دختر دیگم
لوکا:باعشه...ولی اون دختر دیگه کی باشه؟
من:ادرینا 
که جمع پغی زد زیر خنده 
ادرینا:باشه 
لوکا گوشیش رو در اورد و شماره یه دختر رو گرفت 
لوکا:سلام  کلادیا....چطوری؟
کلادیا:ممنون عشقم تو چطوری
لوکا:من خوبم فقط ...اینو میخواستم بهت بگم که...
کلادیا:چی نفسم؟
لوکا:اینکه....ازت متنفرم اسکل من عاشق یه دختر دیگم بدبخت
همه زدیم زیر خنده
دختره قطع کرد و بلاکش کرد
کلیییی خندیدیم
این سریع ادرین چرخوندش و افتاد به کلویی و ادرین 
کلویی باید میپرسید و ادرین جواب
کلویی:ج یا ح؟
ادرین:ج
کلویی:اممم ....خب ....باید رقص مرغی برامون بری
قیافش پوکر فیس شد و گفت
:باشه 
یه اهنگ با گوشیش پلی کرد و رقصید 
ولی به طرز خیلی خزی :))
 داشتیم زمینو گاز میزدیم
بجز کلویی که داشت دست منو گاز میگرفت-_______-
بعد از کلییییییییییی خندیدن 
چرخوندیمش
که افتاد به من و ادرین من باید ازش میپرسیدم و اون جواب
من:ج یا ح؟
ادرین:ح
من:خخخببببب .....اها...باید جلوی همه بگی من عاشق مارینتم و صداتو ظبط کنم
ادرین:ای خــدا(از مدل بهتاش)... باشه 
گوشیم رو اماده ظبط کردن کردم...
ادرین گفت:من عاشق مارینتممممممم من عاشقشمممم
تموم که شد از خنده افتادم رو دست ادرینا و فقط میخندیدم
از بازی خسته شدیم و رفتیم سراغ یه چیز دیگه 
تو سرم جرقه ایی خرد(حضرت فیلسوفت ماغینت دوپان چغنگ(به زبان فرانسوی:))..) )
  نقشه رو به ادرینا گفتن و از جمع خارج شدیم و به طرف رخت خوابا رفتیم
یه عالمه بالش اوردیم
ما:اعلاننن جنگگگ بالشتیییی
حمله کردیم و به سر و صورت هم میزدیم 
کلیییی بازیی کردیممم 
اخر سر خسته و کوفته روی مبل و تخت ووولووو شدیم...
نالی برای هممون شربت اورد 
و رفت بیرون و در و بست 
یهو در با شدت کوبیده شد©_©
...
تمام
بعدی=۱۰ تا 





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 شهریور 1397 02:21 ب.ظ