.: اعلامیه :.

((نیازمند ب پلیس )) مدیر شعبه * Sara *


داستان های معجزه آسا - ☆راز زندگیِ من☆ پارت بیستم

☆راز زندگیِ من☆ پارت بیستم

دوشنبه 16 مهر 1397 09:34 ب.ظ

نویسنده:
Marina
موضوع: ☆راز زندگیِ من☆ |
امروززززز تولد یکی از دوستای خوبمههه اگه گفتییی کیییی؟؟؟آدرین جا شما با این خنگیت نکو خواهشن
آدرین:شعورت همین قدره 
من:مگه دروغههه کی میگه آدرین خنگهههههه؟؟
آدرین:برو بابا
من:خب خب نگفتین تولد کیه بذارین راهنمایی کنم اون خوشگله ، مهربونه، با درکه
، رو مخ، موهاش طلاییه،چشماش سبز خب فهمیدیننن؟؟
آدرین:آره دیگه تولد خواهر جونی منهههههه تولدت مبارک خواهر جونممممم
من:تولدت مبارک آدریناااا جونممممممممم ببخشید نتونستم تدارک ببینم درگیر بودم واقعا معذرت
آدرین:نمیبخشه
من:تو نظر ندی نمیگن لالی به خدا 
آدرین:برو بابا با  بهت میگم خا...
من:ادرین جونم خفه بمیر
آدرین:ادب نداری دیگه
من:تبریکم رو خراب نکن خراب کنی دیگه نمیذارم بیای تو تبریکم هااا
آدرین:باشه چرا گوجه میشی شکر زیادی خوردم
 من:آدری خانم اینم پارت داستان فقط و فقط به خاطر تووووو ، ببخشید کمه آدری راستییی به مناسبت ۱۰۰ تاییی شدنمم هستاااا (این متن هم از طرف من و داداشت)

اینم از طرف بچه ها وبببب (از شماهم مایه گذاشتمممم)

اینم از طرف آدرییی

اینم از طرف مننننن واسه ی تو




*راف*
آلیا بهم زنگ زد و گفت مارینت تیر خورده نگران خودم رو رسوندم به بیمارستان داشتم دیوونه می شدم نمیدونستم چه طوری رسیدم اصلا پرواز کردم از‌پرستار اتاق مارینت رو پرسیدم
_مارینت دوپن چنگ توی کدوم اتاقههه؟
پرستار ریلکس به اسم ها نگاه کرد:همچین کسی اینجا نداریم
من:یعنی چی نداریم به من زنگ زدن گفتم اوردنش اینجا
پرستار به لیست به نگاه کرد:مارینت دوپن چنگ نداریم اقا ولی مارینت اگرست داریم
داد زدم:پسرِی عوضی میکشمت نمیذارم زنده بمونی...کدوم بخشهههه؟
پرستاربا اخم گفت:لطفا اروم باشید اینجا بیمارستانه
خواستم سرش داد بزنم که صدای آلیا از پشت سرم اومد:راف؟
برگشتم سمتش:آلیا مارینت کو؟
آلیا:حالش خوبه عملش موفق بوده ادرین پیششه
با عصبانیت همراه آلیا میرفتم رفتم داخل بخش مراقبت های ویژه آدرین رو بی هوش کرده بودن و روی تخت کنار تخت مارینت بخواب رفته بود دکترا در رفت و امد بودن و به هیچ کدوم از سوال هام جواب‌نمیدادن فقط خط قلب مارینت صاف بود داشتم دیوونه می شدم از توی شیشه نگاه میکرد کلافه بودم صداش میزدم اشک میریختم :مارینتم تو قوی هستی خیلی قوی عزیزم تحمل کن همه چیز درست میشه قول میدم نذارم دیگه چیزیت بشه مارینت خواهش میکنم دووم بیار و به همه نشون بده چه قدر قوی هستی
دکتر بهش شُک میداد ولی خط لعنتی هنوز صاف بود صدای بوقش توی سرم اکو می شد
انقدر بی تابی میکردم و اشک میرختم که پرستار اومد و پرده ی اتاق رو بست دیوونه شدم به موهام چنگ زدم و صدبار مسیر راه روی بیمارستان رو طی کردم یعنی داره چی میشه؟
بعد از گذشت چن مین دکتر اومد بیرون و پرستار پرده رو کنار زد مارینتم دوباره نفس می کشید و زنده بود روی زمین سر خوردم سرم رو توی دستام گرفتم خدایا شکرت تموم شد مارینت حالش خوبه
دکتر اومد بیرون و توصیه های لازم رو کرد که من هیچی نفهمیدم و بعد رفت میخواستم برم پیش مارینت اجازه گرفتم و وارد اتاق شدم مارینت روی تخت بی جون افتاده بود خم شدم روش وپیشونیش رو بوسیدم موهاش رو از صورتش کنار زدم
من:دیگه همه چی تموم شد مارینت دیگه نمیذارم چیزیت بشه
*آدرین*
چشمام رو باز کردم من کجام ؟ خاطرات رو مرور کردم بلند داد زدم:مارینتتتت از جام بلند شدم سرم توی دستم بود خواستم بکشمش که با صدای محکم راف رو به رو شدم:نکش یه وقت رگت پاره میشه احمق
بهش نگاه کردم پشت سرش مارینت بی هوش هنوز به خواب رفته بود روی تخت نشستم
من:حالش خوبه؟
راف:زندس ولی تغییری نکرده
من:نتونستم مراقبش باشم
راف:بهت گفته بودم بیرون نبرش من بهت اعتماد کردم
من:معذرت میخوام راف
راف:با معذرت خواهیت هیچ چیزی درست نمیشه
سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم
راف:میرم بیرون تا جلوی پلیس هارو واسه ی بازجویی بگیرم تا وقتی خودم بفهمم چی شده
سرم رو تکون دادم راف که رفت بیرون پرستار رو صدا زدم تا سرُم رو دربیاره البته مجبورش کردم رفتم کنارتخت مارینت نشستم به صورتش نگاه کردم که اروم به خواب رفته بود بی قرار بودم میترسیدم از دست بدمش سرم رو گذاشتم کنار تختش و اروم اروم به خواب رفتم

*مارینت*
سردرد بدی داشتم اروم اروم پلک هام رو تکون دادم اولش دیدم تار بود ولی بعد از چندبار پلک زدن تونستم خوب ببینم
زمزمه وار گفتم:من...من ....کجام
به دور و برم نگاه کردم خب مث اینکه توی بیمارستانم کنارم ادرین بود سرش رو گذاشته کنار تختم و اروم به خواب رفته بود به صورت بامزه ی کاواییش نگاه کردم هنوز نمیدونستم در جواب اینکه دوسش دارم چی باید میگفتم؟؟یعنی ادرین دوسم داره؟؟یا شایدم چون مست بوده یه چیزی گفته؟؟ خواستم یکم تکون بخورم که کل بدنم رو درد گرفت :آخخ
*آدرین*
چشمام رو که باز کردم مارینت چشماش باز بود و به سقف خیره شده بود با اشتیاق رفتم سمتش و تو بغلم گرفتمش و محکم به خودم فشردمش
مارینت:آی آدرین آروم تر بابا دردم گرفت
ازش جدا شدم و گفتم:متاسفم مارینت خیلی معذرت میخوام میترسیدم از دستت بدم
مارینت هی سرخ و سرخ تر و گرم و گرم تر می شد درجه ی بونش رفته بود بالا و داغ شده بود
من:خیلی ترسوندیم مارینت
لبخندی زد وگفت: من خوبم آدرین نگران نشو
دوباره تو بغلم گرفتمش بغض گلوم رو می فشرد دوسش داشتم خیلی زیاد دوسش داشتم فکر اینکه درصدی ممکن بود از دستش بدم بدجور داغونم میکرد
مارینت که انگار تو شک بود تکون نمیخورد فقط صدای نفس هاش داغ و منظم به گوشم میخورد ازش جداشدم با دستام صورتش رو قاب گرفتم هیچ حرکتی نمیکرد فقط به چشمام خیره بود صورتم بهش نزدیک تر شد نفس هامون درهم امیخته شده بودچشمام نا خوداگاه بسته شد (خجالتم نمیکشه میخونه برو مسلمون برو ببینم تسبیج من کو؟؟)
یهو در اتاق باز شد و منم همونجا متوقف شدم و نتونستم ببوسمش( مریضم خودتی -___-) به در نگاه کردم راف وارد اتاق شده بود
مارینت به راف نگاه کرد منم ازش سریع فاصله گرفتم راف که انگار چیزی ندیده اومد سمت مارینت و اروم بغلش کرد:خوبی ماری چه قدر ترسوندیم
مارینت:خوبم راف معذرت میخوام ترسوندمتون همش تقصیر منه اگه اسرار نمیکردم بریم اینطوری نمی شد
من:نه مقصر منم اگه قبول نمیکردم اینطوری نمی شد
راف :ولی در حقیقت مقصر منم نباید به این پسرِ اعتماد میکردم متاسفم ماری اما از این به بعد پیش خودم میمونی و از جلوی چشمام جم نمیخوری
مارینت با چشمای گرد نگاش کرد:راف بگو واسه ی چی این همه بدبختی و درد سر واسه ی چیه بگو چرا باید مخفی بشیم این موضوع چع ربطی به ادرین دارههه؟؟




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مهر 1397 09:31 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30