.: اعلامیه :.

((نیازمند ب پلیس )) مدیر شعبه * Sara *


داستان های معجزه آسا - ☆راز زندگیِ من☆ پارت بیست و هفتم

☆راز زندگیِ من☆ پارت بیست و هفتم

دوشنبه 28 آبان 1397 08:20 ب.ظ

نویسنده:
Marina
موضوع: ☆راز زندگیِ من☆ |
اینم پارت جدید منم حرفی ندارم
نمیدونم چه جوری و کی این کار رو کرد فقط میدونم به سمت جلو پرت شدم و جیغ بلندی کشیدم با ویلچتر افتادم توی استخر سعی میکردم خودم رو بکشم بالا ولی نمیتونستم نمیتونستم پاهام رو تکون بدم داشتم خفه می شدم کم کم داشتم نفس کم میاوردم دست و پا میزدم ولی بی فایده بود جلوی دیدم تار شد بود و بعد سیاهی متلق همه جا رو فرا گرفت
*آدرین*
با اخم به کاگامی نگاه کردم و گفتم:چه نقشه ای توی اون سرته هان؟
کاگامی یه نگاه به پشت سرش کرد وگفت:نقشه ندارم که
میدونستم یه چیزی شده و کاگامی یه کاری کرده یا داره میکنه رفتم توی اتاق مارینت ولی نبود ویلچر هم نبود یعنی کجا رفته اون که گفته بود دوست نداره سوار ویلچر بشه پس چرا الان نیست نکنه همه چی رو فهمیده نکنه رفته از پنجره ی اتاقش به بیرون نگاهی انداختم کناراستخر روی ویلچرش نشسته بود کاگامی اروم و بی سر و صدا بهش نزدیک شد دسته های و یلچر مارینت رو گرفت یعنی میخواد چیکار کنه؟؟مارینت رو هول داد توی اب هینطوری با بهت نگاه میکردم که با جیغ مارینت به خودم اومدم و به سرعت از اتاق زدم بیرون چندباری خواستم بخورم زمین ولی تعادلم رو حفظ کردم خودم رو رسوندم به استخر و بدون فکر شیرجه زدم تو اب دست مارینت رو‌کشیدم سمت خودم و تو بغلم گرفتمش از اب اوردمش بیرون بی هوش بود نگران و پشت سر هم مث دیوونه ها صداش می زدم
من:مارینت...مارینتتت چشم هاتو باز کن ماریننتت
به قفسه سینش فشار وارد میکردم تا اب هایی که خورده رو بالا بیاره ولی بی فایده بود تا خواستم بهش تنفس مصنوعی بدم که اب هارو بالا اورد و شروع کرد به سرفه کردن دستش رو کشیدم و تو بغلم گرفتمش
من:مارینت ترسوندیم داشتم دیوونه می شد دختر
هیچی نمیگفت و بی حرکت تو بغل بود از خودم جداش کردم رنگش مث گچ شده بود بغلش کردم و بردمش سمت اتاقش گذاشتمش رو تختش و روش پتو رو کشیدم
من:خوبی؟
بی حرف بهم نگاه میکرد
من:قول میدم دیگه هیچوقت این اتفاق نی افته قول میدم مارینت
شروع کرد به بی صدا اشک ریختن با هر قطره از اشکش قلبم فرو میریخت
از اتاق زدم بیرون و دنبال کاگامی بودم
من:کاگامی کجایی؟؟کجا غایم شدی احمق؟؟؟میکشمت میدونم چه بلایی سرت بیارم کجایی کاگامی ؟؟
کل خونه رو دنبالش گشتم در اتاقش رو سعی کردم باز کنم ولی قفل بود
شونم رو به در کوبیدم و تونستم در رو با یه حرکت باز کنم
کاگامی ترسیده بهم نگاه کرد به وضوح میتونستم لرزش دستاش رو ببینم قیافش هم شده بود مث این جن زده ها
کاگامی:ببخشید ادرین معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه
خون جلو چشمم رو گرفته بود و این معذرت خواهی هاش هیچی رو درست نمیکرد
کاگامی:آدرین معذرت میخوام ببخشید تروخدا الان عصبانی هستی نمیفهمی میخوای چیکار کنی
بدون حرف رفتم سمتش رفت عقب وگفت :نیا جلو نیا نزدیکم تروخدا ادرین من معذرت میخوام
مچ دستش رو گرفتم و فشار دادم چونش رو با اون یکی دستم گرفتم و با اعصبانیت بهش خیره شدم
کاگامی:آدرین دستم رو ول کن داره میکشنه ولش کن لطفا
با این حرفش حلقه ی دستم رو تنگ تر کردم
از درد جیغ زد که دست دیگم رو بیشتر روی چونش فشردم
دلم میخواست چنان بزنمش که یادش نره با کی طرفه و پا روی دم کی گذاشته زیر مشت و لگد گرفتمش از سر و صورتش خون میومد ولی واسم حتی یه ذره هم مهم نبود و همینطوری میزدمش ولی به اجبار التماس های تیفانی( خاله ی کاگامی /= خدمتکار اونجا) کاگامی رو ول کردم با اعصبانیت به کاگامی که حال و روز بدی داشت خیره شدم و همینطوری گفتم:تیفانی از امروز دیگه کاگامی حق نداره پاش رو اینجا بذاره وگرنه میکشمش حالا هم گمشو از خونه ی من برو بیرون
کاگامی فقط اشک میریخت از اتاق رفتم بیرون رفتم پیش مارینت
مارینت چشماش بسته بود ولی با اومدنم چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد
مارینت:چرا دستت خونیه؟
من:خون من نیست
مارینت با ابرو های بالا پریده بهم نگاه کرد وگفت:پس خونه کیه؟
من: کسی که با تو این کار رو بکنه بدتر از اینا باید سرش بیاد
مارینت چیزی نگفت و فقط بهم خیره شد نمیدونستم داره به چی فکر‌میکنه ولی مطمئنم چیز خوبی نیست
*کاگامی*
باید بزر شکاکی رو توی دل مارینت میکاشتم واسه همین کنار اتاق ادرین ویلچرش رو نگه داشتم و گفتم گوشیم رو صبح یادم رفته بردارم مطمئنم فکر میکنه کل دیشب رو تا صبح پیش ادرین سپری کردم تو چشماش قشنگ تردید رو میدیدم رفتم توی اتاق و ادرین رو بیدار کردم با یه لبخند ژکوند کنار لبم زیر چشمی به حرکت مارینت خیره بودم و اصلا به حرف های ادرین که سعی داشت ضایعم کنه اهمیت ندادم مارینت که رفت فهمیدم نقشم کم کم میگیره
گوشیم رو از روی میزش برداشتم
آدرین: گوشی تو چه جوری اینجاس؟
من:نمیدونم فکر کنم پا در اورده
ه خودم گذاشتمش‌وقتی صبح ادرین خواب بود یواشکی اومدم گذاشتمش و یکم دنبال مدرک واسه اینکه ثابت کنم مارینت رو دوست نداره گشتم اون هرکی رو گول بزنه نمیتونه منو گول بزنه من نیدونم یه نقشه تو سرش ولی هرچی گشتم پیداش نکردم
برگشتم که برم ادرین دستم رو پشتم گذاشت وکشید
آدرین:چی میخوای کاگامی داری پا روی دمم میذاری این کار هات عاقبت نداره فکر‌کردی من برنامه و مدارکم رو میذارم تو خونه ای که گرگ توشه ارههه؟
من:اگه منظور از گرگ خودتی که اره درسته گرگی
دستم رو بیشتر برد بالا از درد صورتم جمع شد
آدرین:دیگه نبینم وارد اتاقم بشی
پس شازده بیدار بوده پوسخندی کنج لبم انداختم و هولش دادم که پرت شد چی فکر کرده منم واسه خودم یه شمشیر بازم از پس اینا بر میام (چرا ادرین اینا رو نگفت /= )با همون پوسخند نگاش کردم و از اتاق زدم بیرون اروم به مارینت که خیره بود به استخر نزدیک شدم بدون فکر ویلچرش رو گرفتم و هولش دادم منتظر بودم بیاد بیرون اما یادم رفت بود نمیتونه
مارینت دیگه سعی نمیکرد بیاد بیرون خواستم بپرم نجاتش بدم که یهو آدرین از کنارم پرید و اوردش بیرون با ترس به اب خیره شدم ادرین منو میکشه کارم دیگه تمومه مارینت که شروع کرد به سرفه کردن امیدوار شدم به سرعت اونجارو ترک کردم میدونستم آدرین حسابم رو میرسه واسه همین سریع رفتم توی اتاق و درم قفل کردم گوشه ی اتاق نشستم و پاهام رو توی بغلم گرفتم از ترس داشتم میلرزیدم و صدای ادرین که توی خونه میپیچید که دنبالم میگشت باعث می شد بیشتر بترسم آدرین پشت در بود سعی کرد در رو باز کنه اما قفل بود با یه حرکت تونست در رو بشکونه از جام بلند شدم و با ترس به چشم های به خون نشسته ی ادرین خیره شدم:ببخشید ادرین معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه اما ادرین ذره ای اهمیت نمیداد
من:آدرین معذرت میخوام ببخشید تروخدا الان عصبانی هستی نمیفهمی میخوای چیکار کنی
بدون حتی یه کلمه حرف اومد جلوتر منم اروم اروم میرفتم عقب و عقب تر شروع کردم :نیا جلو نیا نزدیکم تروخدا ادرین من معذرت میخوام
اومد سمتم و مچم رو تو دستاش گرفت و با دست دیگش چونم رو فشرد درد بدی داشت واسه همین گفتم:آدرین دستم رو ول کن داره میکشنه ولش کن لطفا
با این حرفم حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد حس میکردم خون توی دستم جریان نداره واسه همین جیغ زدم
تو چشماش خشم و اعصبانیت رو میدیدم گرفتم زیر مشت و لگد از سر و صورت خون میومد انقدر جیغ و داد زدم و ادرین عربده کشید خاله اومد تو اتاق و با التماس و گریه ادرین رو ازم جدا کرد حال و روزم خیلی داغون بود کنار لبم پاره شد بود و از دماغم خون میومد دست و پا هام کبود شده بود و سیلی بدی هم توی صورتم خورده بود کلا سر وضع بدی داشتم من گریه میکردم و ادرین همینطوری با اون قیافه ی اخموش بهم خیره بود و گفت :تیفانی از امروز دیگه کاگامی حق نداره پاش رو اینجا بذاره وگرنه میکشمش حالا هم گمشو از خونه ی من برو بیرون
وحتی نذاشت یه کلمه بگم و رفت خاله هم یه دستمال برداشت و سعی داشت خون کنار لبم رو پاک کنه و زیر لب همش نفرینم میکرد اون عقیده داشت تا من کاری نکنم ادرین باهام کار نداره(خو تو کردی دیگه شایدم من کردم /= )


نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 آبان 1397 08:26 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30