.: اعلامیه :.

((نیازمند ب پلیس )) مدیر شعبه * Sara *


داستان های معجزه آسا - ☆راز زندگیِ من☆ پارت بیستم وهشتم

☆راز زندگیِ من☆ پارت بیستم وهشتم

یکشنبه 18 آذر 1397 02:56 ب.ظ

نویسنده:
Marina
موضوع: تعبیر وارونه یک رویا | ☆راز زندگیِ من☆ |
سلامممم ببخشید دیر شد اما خب شرایط منو میدونین دیگه حالم اصلا خوب نیست اوضاع روحی خوبی ندارم البته این اتفاقات باعث شد بعضیاتون رو بشناسم خب البته شما که مسئول احساسات من  نیستین من نباید توقع داشته باشم ازتون 

بچه ها وب جدید زدم لطفا لطفا سر بزنید و نویسنده بشین آدرس وب رو اون پایین قرار دادم و لگوی وب رو هم توی پست بعدی میذارم تا به راحتی بتونین سر بزنید راستی داستان شمشیر سرنوشت ساز هم توی وبم رو دنبال کنید قشنگه امیدوارم من و نویسندش رو نا امید نکنین و ازمون حمایت کنین اها اها تا یادم نرفته این داستان رو که تموم کردم دیگه توی وب داستانی تانیا داستان نمیذارم اگه دوست داشتین داستان هام رو بخونید بیاین وب خودم البته قبل گذاشتن هر داستان کامل مینویسمش تا به مشکل نخوریم البته داستان بعدی احتمالا باشه برای بعد امتحانات نوبت اول خب دیگه حرفی ندارم برید بخونید


بالاخره وسایلم رو جمع کردم ولی به اجبار رفتم تا از آدرین معذرت بخوام چرا باید معذرت بخوام؟؟ هوفف
رفتم سمت اتاق آدرین درو باز کردم که دیدم مارینت و آدرین دارن همو میبوسن با چشمای گرد نگاه میکردم بعد به خودم اومدم و در رو بستم به سرعت از پله ها می رفتم‌پایین قلبم رو هزار می زد یعنی واقعا ادرین دوستش داره؟ توی فکر بودم که نفهمیدم چی شد زیر پام خالی شد خواستم بی افتم که...
*آدرین*
مارینت کم تر حرف می زد کلا این روزا بهش شک وارد شده بود دوست نداشتم یه بی گناه تقاص کار های یکی دیگه رو پس بده ولی مامان منم یه بی گناه بود خون دربرابر خون
مارینت رو کشیدم تو بغلم و گفتم:ماری بیا یکم خوش بگذرونیم
با چشمای گرد نگام کرد لبخند شیطونی زدم و از جاش بلندش کردم بردمش سمت اتاقم روی تخت گذاشتمش درو هم بستم رفتم پیشش و کشیدمش تو بغل خودم لباهاش رو میبوسیدم کم کم روی تخت درازش کردم دستم رفت سمت لباسش که یهو صدای در باعث شد متوقف شم و بهش نگاه کنم
مارینت سرخ شد و گفت:کی بود؟
لبخند ارامش بخش همیشگیم رو زدم و گفتم:میرم ببینم
از در رفتم بیرون و با دیدن دو نفر رو به روم دهنم باز موند با خشم به چشم های به خون نشستش خیره شدم و اخمام رو توی هم کشیدم نه نباید اینطوری بشه اینجا اخر راه نباید باشه
*راف*
جلوی عمارت اگرست توقف کردم با استرس‌رفتم سمت عمارت در رو زدم که ناتالی باز کرد رفتم تو ناتالی با اخم بهم نگاه میکرد
گابریل با دیدن من خشمگین شد و شعله های اتش تو چشماش جوانه زد لبخند کجی زدم و با غرور گفتم:پسرت کجاست؟؟
گابریل با عصبانیت سرم داد زد:تو اینجا چه غلطی میکنی از پسرم چی میخوای همسرم رو گرفتی بس نبود؟حالا نوبت آدرینه
من:چیزی به آدرین گفتی هااننن؟؟؟
گابریل:من چیزی نگفتم
من:اون خواهر منو با خودش برده اگه سالم برنگرده خودم میکشمت هم اونو هم تورو بهم بگو جاش کجاست
پوسخندی زد وگفت:من نمیدونم
من:پس پیداش کن
گابریل:اون دختر خواهر توئه وظیفه ی من که نیست پیدا کردنش
انگشتم رو به سمتش گرفتم و گفتم:من پیداش کنم پسرت رو زنده نمیذارم
با اخم های درم گفت:نانالی شماره ی تیفانی رو بگیر و بپرس آدرین رفته اونجا یا نه(چه جای امنی غایم شدن)
بعد از مدتی ناتالی اومد و توی گوش گابریل چیزی گفت
گابریل به سمت خروج عمارت راه افتاد
گابریل:دنبالم بیا
پشت سرش رفتم سوار ماشینم شد و پشت سر ماشین گابریل میروندم
جلوی یه ویلای بزرگ متوقف شدیم رفتیم داخل به سرعت می رفتم حس میکردم از دست دادن هر لحظه مث یه عمره داشتم میرفتم تو که یهو با یه دختر با موهای صورمه ای که صورت و بدنش کبود بود برخورد کردم به سرعت داشت از پله ها پایین میومد یه پله رو جا انداخت واسه همین تعادلش رو از دست داد رفتم سمتش و گرفتمش توی بغلم بود بهم خیره بود ازم جدا شد با اخم های جدی گفتم:مارینت کجاست
رنگش پرید و با پته پته گفت:بالا تو...تو...اتاق ادرین...دارن... چیزه
رنگم از عصبانیت کبود شده بود اون دختره با دیدن عصبانیت من سریع رفت گابریل بهم ملحق شد که آدرین اومد با دیدن من رنگش پرید
سرش داد زدم:مارینت کجاست هان لعنتی؟؟؟ اکه فقط یه تار مو از سرش کم شده باشه من میدونم تو
از پله ها رفتم بالا آدرین خواست جلوم رو بگیره که به مشت حواله ی صورتش کردم گابریل داد زد و آدرین روی پله ها افتاد بدون اهمیت به اون دو نفر از پله ها رفتم بالا ولی آدرین به سرعت دنبالم میومد در اتاق هارو باز میکردم که بالاخره رسیدم به اتاق آدرین مارینت ترسیده روی تخت نشسته بود با اخم های درهم و صدایی که از پشت دندون های بهم قفل شدم میومد گفت:مارینتتتتت بلند شو بریم تو نباید اینجا بمونی بلندشو مارینت
مارینت با چشم های به اشک نشسته فقط به پاهاش نگاه میکرد
من:بلندشو مارینت
رفتم دستش رو گرفتم و کشیدم تا بلند شه اما یهو افتاد
قبل اینکه کاری بتونم بکنم یا بخوام عکس العملی نشون بدم آدرین مارینت رو گرفته بود مارینت گریه میکرد
آدرین مارینت رو روی دستاش بلند کرد و با اخم بهم خیره شد و سرم داد زد:تویه احمق نمیدونی مارینت نمیتونه راه بره هاننن
با ناباوری به مارینت که خودش رو توی بغل آدرین مخفی کرده بود خیره شدم
رفتم کنار دیوار روی زمین سر خوردم تک خواهرم دیگه نمیتونست راه بره سرم رو با دستام گرفتم
صدای خنده گابریل باعث می شد عصبی بشم
بلند داد زدم:دهنت رو ببند تو کردی اره
از جام بلند شدم و به چشمای گابریل زل زدم:تو کردی تو میخواستی انتقام بگیری اما مارینت بی گناه اون از هیچی خبر نداره شما دوتا دارین انتقام ایمیلی رو از مارینت میگیرین
گابریل:ایمیلی هم یه بی گناه بود چه قدر بهت گفتم اون بی گناه تو گوش دادی؟؟
رو به ادرین کردم و گفتم:داری خواهرم رو بازی میدی تو دوستش نداری
مارینت ساکت بود و قطره قطره اشک میریخت آدرین هم ساکت بود
مارینت بالاخره سکوت رو شکست وگفت:آدرین منو بذار زمین
آدرین: اما..
مارینت:الانننننن
آدرین گذاشتش روی تخت و گفت:تو حرف های رافائل رو باور میکنی به نظرت من میخوام بازیت بدم؟؟
مارینت:من نمیدونم اینجا چه خبره و برادرم از چی خبر داره این راز بزرگ چیه که این همه مدت پنهانش کردین؟؟؟
آدرین:رازی نیست مارینت
من:بسه مارینت چیزی نیست که قرار باشه تو بدونی باید بریم خونه
مارینت:اما راف من میخوام بدونم
من:بسه مارینت باید بریم
گابریل که تا اون موقع ساکت بود گفت:به نفعته از آدرین فاصله بگیری خانم جوان
پوسخندی به مارینت زد و از در رفت بیرون اما قبلش گفت:تو که فکر نمیکنی عاشقت شده باشه؟؟
مارینت قطره قطره اشک میریخت و به آدرین نگاه میکرد
آدرین ساکت بود و چیزی نمیگفت مارینت رو بغل کردم و با خودم بردمش توی ماشین گذاشتمش آدرین جلوی ماشینم ایستاد با خشم ماشین رو روشن کردم و به سمتش روندم خیال نداشتم بکشمش اما نمیدونم یهو چی شد که مارینت جیغ زد و فرمون رو از دستم قاپید و ماشین رو به سمت دیگه ای هدایت دستم رو جلوی مارینت سپر کردم و تقققققق دیگه هیچی نفهمیدم و جلوی دیدم تار شد فقط آخرین چیزی که دیدم صورت غرق خون مارینت بود....




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 آذر 1397 03:10 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30