.: اعلامیه :.

((نیازمند ب پلیس )) مدیر شعبه * Sara *


داستان های معجزه آسا - ☆راز زندگیِ من☆ پارت سی و یکم

☆راز زندگیِ من☆ پارت سی و یکم

سه شنبه 11 دی 1397 09:44 ب.ظ

نویسنده:
Marina
موضوع: ☆راز زندگیِ من☆ |
اینمممم قسمت جدیدددد هوراااا گذاشتمش طولانی و مفیییددددد برای قسمت بعدی همون  بالا ۳۰۰ و اینکههههه تا شنبههههه ببینم چیکار میکنین ۳۰۰ رو دادین بقیش رو شنبه میذارمممم داریم دیگه داستان رو تموم میکنیممممممم سوال اینجاس آدرین زنده میمونه ؟مارینت چی میشه؟گابریل میتونه از خودش دفاع کنه؟امیلی بیدار میشه ؟قراره چی بشه؟شما ها ۳۰۰ نظر میدیدن؟من پارت جدید رو می دم؟
"مارینت"
نگران خودم بودم نگران آدرین بودم تمام زندگیم روی هوا بود و اینا دارن اعتراف های عاشقانه میکنن حتما باید جلوی جمع باشه از جام بلند شدم خواستم برم که رافائل مانعم شد و گفت: الان نوبت منه پس بمون تو من گابریل آدرینا و آدرین بعد از اینکه بیدار بشه الان نوبت ماست
*افشای راز نفر چهارم رافائل دوپن چنگ*
اون موقع ها وقتی حدود ۱۴ ۱۵ سال بیشتر نداشتم با خانواده ی اگرست به صورت تصادفی آشنا شدم بعد از چندبار دیدار و رفت و امد امیلی
گابریل:خانم اگرستتت
رافائل برگشت سمت گابریل و حق به جانب ادامه داد:من فهمیدم امیلی اگرست منو دوست داره و منو جای پسرش می دونه منم خیلی دوسش داشتم خیلی بهش وابسته شده بودم اون موقع منو آدرین درست مثل رغیب بودیم ولی مثل برادر بعد از دوسال به امیلی قول دادم که خواهرم رو ببرم تا ببینه دوست داشت از نزدیک مارینت رو ببینه اون روز به قولم عمل کردم و مارینت رو همراه خودم بردم رفتم داخل خونه ولی همه جا پر از سکوت بود حس میکردم یه چیزی هست چون آدرین ساکت و یه جا بند نمی شد واسه همین ترس برم داشت بیشتر به خاطر مارینت رفتم داخل اتاق آدرین ولی آدرین اونجا نبود به جاش رفتم توی اتاق امیلی اما اونم اونجا نبود همه جا رو دنبالشون میگشتم ولی کسی نبود تا اینکه صدای التماس های امیلی به گوشم خورد خودم رو رسوندم به بالکن بزرگی که امیلی عاشقش بود تا رسیدم گابریل و آدرین رو روی زمین پیدا کردم و امیلی که خودش رو روی آدرین انداخته بود و التماس میکرد به آدرین کاری نداشته باشن اما اونا مصمم اصلحشون رو به سمت آدرین گرفته بودن امیلی فقط گریه میکرد و التماس میکرد
خواستم برگردم و کمک بیارم اما با دیدن مارینت تو دست اونا سر جام خشکم زد پاک مارینت رو از یاد برده بودم مرده با پوسخند بهم نگاه میکرد و وقتی امیلی رو دیدم اون نگاه نگرانش رو به کل حالم بد شد ولی با لبخند آرامش بخش که مختص آدرین بود بهش خیره شدم و گفتم:نگران نباشین چیزی نمیشه
امیلی با التماس گفت :لطفا به اون کار نداشته باشین لطفا
اروم اروم رفتم سمت امیلی و رو به اونا گفتم:من نمیدونم چرا اینکار هارو میکنین ولی مارینت هیچ گناهی نداره لطفا بهش صدمه نزنین
اونا با قهقهه میخندیدن دوتاشون اومدن سمت ما و آدرین و امیلی رو بردن پیش مارینت، مارینت گریه میکرد و ازم کمک میخواست
داد زدم لعنتیاااا میخواین چه غلطی کنین پوسخند زدن امیلی و آدرین و مارینت رو بردن و دو نفر دیگشون هم منو گابریل رو بزور سوار ماشینمون کردن مارینت خیلی بی قراری میکرد واسه همین اون مرده یه سیلی محکم به صورتش زد با عصبانیت به سمتشون یورش بردم اما اون دوتای دیگه گرفتنم و یه مشت محکم توی صورتم کوبیدن
امیلی محکم و با اقتدار گفت:زورتون به بچه ها رسیدههه؟؟ چرا اونارو ول نمیکنین برن اونا که گناهی ندارن
مرده که تا حالا ساکت بود گفت:این کار رو گابریل شروع کرد و ماهم میخوایم ادامش بدیم با گرفتن جون عزیزانش این دونفر هم زنده موندنشون به خودشون بستگی داره بعد از مدتی بالاخره به مقصد مورد نظرشون رسیدیم یه بیابون که آخرش به دره منتهی می شد با ترس به بیابون خیره شدیم گابریل رو همونطور روی زمین رها کردن و بعد منو مارینت و امیلی رو هول دادن از ون بیرون و بعدش آدرین رو که هنوز بی هوش بود اوردن نمیدونم واقعا نمیدونم چه طوری و چه وقت این اتفاق افتاد اما اونا امیلی رو با یه حرکت هول دادن تو دره و بعد آدرین رو پس از اون مارینت رو داد زدم و به سمتشون رفتم اون بی شرفا رفتن و منو گابریل رو تنها گذاشتن به پایین دره نگاه کردم با دیدن امیلی که سعی داشت خودش رو و آدرین رو نگه داره نفس عمیقی کشیدم مارینت هم آدرین رو گرفته بود و ازم کمک میخواست دست امیلی در حال رها شدن بود که محکم گرفتمش سعی داشتم به کشمش بالا ولی واقعا نمیتونستم سه نفر رو به کشم امیلی دست آدرین رو کشید بالا و گذاشت توی دستم هر لحظه ممکنه بود خودمم باهاشون سقوط کنم که امیلی با لبخند زیباش بهم گفت که ولش کنم بهم گفت پسرش و خواهرم رو نجات بدم نمیتونستن این کار رو بکنم واسه همین خود امیلی دستم رو ول کرد و افتاد آدرین رو کشیدم بالا اما مارینت هنوز اویزون بود دستش لبه های سنگ هارو گرفته بودآدرین هم روی زمین بود خواستم مارینت رو بکشم بالا که صدای فریاد گابریل رو شنیدم اون بهوش اومده بود و فکر میکرد که من به خاطر نجات مارینت امیلی رو ول کردم چون سعی داشتم مارینت رو نجات بدم اون منو مصبب کشته شدن امیلی میدونست محکم توی گوشم زد که پرت شدم اونور خواستم برم مارینت رو نجات بدم ولی گابریل با مشت و لگد افتاده بود به جونم بی حال روی زمین افتادم ولی با التماس به گابریل‌گفتم که مارینت رو نجات بده نمیدونم چرا و چی شد که گابریل مارینت رو نجات داد و بعد منو مارینت رو که حالا بی هوش بود و همینطور آدرین رو ول کرد و رفت اما مسئله این بود کجا رفت؟
بعد از مکثی که کاملا مشخص بود رافائل غرق توی خاطرات به صورت گابریل خیره شده و گفت:این بود اتفاق اون روز تو هیچوقت نذاشتی بهت بگم چی شد و چرا اینطوری شد
اتفاق اون روز رو یادمه ولی اصلا نمیدونستم اون پسر آدرین و اون زن مادرش بوده گابریل که بی هوش بود و همینطور آدرین ومن دست اونا بودم و نگران خودم اون روز به رافائل قول دادم که هیچی به هیچکس نگم
سکوت بدی حاکم بود ولی چرا امروز قراره همه اعتراف کنن؟چرا قراره اینطور بشه؟منم میخوام اعتراف کنم واسه ی همین شروع کردم به حرف زدن
*افشای راز نفر پنجم مارینت دوپن چنگ*
به مرور زمان داشتم عاشق آدرین می شدم لبخند هاش و اون چشماش منو جادو می کرد ولی اون روز توی مهمونیش فهمیدم دشمن های زیادی داره و هر لحظه من باید نگران حالش باشم از اونجا که رافائل منو به آدرین سپرد تمام مدت قرار بود پیشش باشم اینطوری کمتر نگران بودم توی مهمونی داشت با یکی صحبت میکرد نمیدونم چرا بهش شک کردم مشکوک شده بود حس میکردم یه چیزی درست نیست یه قسمت از پازل جور از اب در نمیاد واسه همین اون روز توی تیر اندازی که تیر بهم خورد تصمیم گرفتم خودم رو ناتوان جلوه بدم دکتر قبل آدرین و رافائل برای چک کردن حالم وارد اتاق شد ازش خواستم که به دروغ به آدرین بگه که من نمیتونم راه برم میخواستم واکنشش رو ببینم میخواستم بدونم میخواد چیکار کنه ایا واقعا نقشه ای داره یا چرا من بهش شک کردم شایدم اینا فقط فرضیه های بی اساس من بود دکتر با هزار بدبختی قبول کرد و به آدرین گفت بعد از کمی صبر آدرین بهم پیشنهاد داد که باهم فرار کنیم اون بهم گفت که بهم علاقه داره منم دوسش داشتم و هم اینکه میخواستم ببینم چرا مشکوکه واسه همین قبول کردم منو برد بالای بوم و سوار هلیکوپترش کرد و باهم رفتیم توی یه اتاق بردم و کنار اتاق برام یه ویلچر گذاشت وقتایی که خواب بود و یا نبود به هزار زور و بدبختی که شده بود می رفتم و دنبال یه سر نخ میگشتم یه مدرک آدرین یه کاری میخواست بکنه ولی اون کار چی بود؟
اون روز داشت تلفن صحبت میکرد رفتم پشت در و مکالماتشون رو شنیدم سعی داشت چند نفر رو دنبال راف بفرسته تا ازش مراقبت کنن واسه همین دیگه به آدرین اعتماد کامل داشتم(مکالمه ی آدرین پشت تلفن: حواستون باشه اتفاقی واسه ی رافائل نی افته باید ذره ذره بکشمش(مارینت نیمه اول مکالمه ی آدرین رو شنیده))
ولی کاگامی سعی داشت آدرین رو جلوی من بده جلوه بده اون روز که راف منو پیدا کرد متوجه شدم یت مشکلی باهم دارن و راف یه اشتباهی کرده و اینم فهمیدم کت ترمز ماشین رو گابریل اگرست بریده بود واسه اینکه منو راف رو به قتل برسونه
همه با خشم به گابریل نگاه کردن که من ادامه دادم: ولی من اهمیتی ندادم روحیه ی چندان خوبی نداشتم البته اینو زمانی فهمیدم که سوار ماشین بودیم و راف فقط یه قدم با حرکت کردن فاصله داشت و من نمیتونستم جلوش رو بگیرم وقتی آدرین جلوی ماشین ایستاد راف سرعتش رو زیاد کرد و تا جایی که تونست تند رفت ولی من میدونستم میدونستم راف ترمز میگیره ولی کدوم ترمز با چه ترمزی میخواست وایسته نمیتونستم ببینم که ماشین بخوره به عشقم واسه همین فرمون رو گرفتم و کج کردم و خوردیم به دیوار اون موقع که آدرین نجاتمون داد راف و من به آدرین اعتماد کامل پیدا کردیم اون روز خواستم برم و بهش بگم خوب شدم و میتونم راه برم ولی وقتی رفتم شرکت اگرست آدرینا رو توی بغل آدرین دیدم و بعد به اینجا که رسیدم اشکام سرازیر شد نمیتونستم اروم بگیرم حالم خوب نبود فیلیکس با بهت گفت:تو درست دیدی
خیلی اروم سرم رو تکون داد و بعد زیر گفتم:درحالی که آدرین بهم میگفت دارم اشتباه فکر میکنم آدرینا گفت که اشتباهی در کار نیست
فیلیکس با پرخاش از جاش بلند شد و گلدون روی میز رو پرت کرد و شکست فیلیکس عصابش خیلی خورد بود و آدرینا ترس برش داشته بود آدرینا با لرز گفت:من میتونم توضیح بدم من میتونم بی گناهی خودم و آدرین رو ثابت کنم آره من اون روز گفتم که درست فکر میکنی ولی چون نمیخواستم رازم لو بره اینو گفتم ولی الان وقتشه پرده از روی راز ها برداشته بشه
گابریل:آدرینااا
من:من میخوام این بازی رو تمومش کنم و تو میتونی هرکاری که بخوای بکنی میتونی دیگه نذاریش ببینم هرچند خودتم باید اعتراف هایی بکنی
*افشای راز نفر شیشم آدرینا آلن یا اگرست؟*
آدرینا:چندسال قبل وقتی پدر و مادرم داشتن حرف میزدن متوجه شدم من فرزند واقعی اونا نیستم این به این معنی بود که من یه خانواده ی دیگه ای دارم وقتی داشتن حرف میزدن فهمیدم که خانواده ی من و پدر مادرم گابریل اگرست و امیلی اگرست هستن این برام سنگین و حضمش سخت بود یعنی پدر من دیان و مادرم رزیتا نبود در واقعه من یه خواهر کوچیک تر به نام آراشیل نداشتم و به جاش یه برادر دو قولو داشتم نمیدونستم چرا وچه طوری من از این خانواده سر در اوردم ولی من از همه چیز محروم شدم از داشتن خانواده ی واقعیم و راحتی و آسایش به جای اینکه شبا هیچی برای خوردن نداشته باشیم میتونستم چیز های خوب بخورم واقعا برام قبول این قضیه سخت بود برای همین از مامان و بابا پرسیدم خواستم بهم توضیح بدن چرا من اینجام چرا من بچه ی اونا نیستم وقتی دیدن من همه چی رو میدونم شروع کردن به توضیح دادن پدرم گفت :پدرت آدم درستی نبود و حق همه ی مردم رو خورده بود اون مادرت رو پنهان کرده و نمیذاره کسی ببینتش و تازه اینا به کنار اون مصوب تمام این بدبختیا شده اون باعث شد مادرت رو از دست بدیم مادر تو و خواهر من واسه همین من تصمیم داشتم که حسابی از خجالتش در بیام و انتقام بگیرم واسه ی همین موقع به دنیا اومدن تو و آدرین اگرست اومدم بیمارستان چون تو زودتر از آدرین به دنیا اومدی دزدیدمت البته من نمیدونستم که یه برادر دو قولو داری در هر صورت من تورو از اونا گرفتم
اون موقع بود که از پدرم متنفر شدم پدری که اصلا پدرم نبود دایی سنگدلی بود که منو از خانوادم جدا کرد شاید من هم در کنار مادرم می مردم بعد از این که فهمیدم خانوادم کیه رفتم پیش گابریل اگرست مکالمه ی اون روز رو دقیقا یادمه رفتم جاش با دیدن من رنگش پرید اون خوب میدونست من کیم من کسی بودم که اون بهش هیچ حس پدرانه ای نداشت فقط به فکر آدرین بود به فکر اینکه آدرین با دیدن من به ذات پست پدرش پی نبره چهره ی گابریل خراب نشه اولش یه پیشنهاد داد واقعا جا خوردم پیشنهادش پول بود پولی که حقم بود ولی من نمیخواستم میخواستم آدرین منو بشناسه میخواستم خانواده ی واقعیم دوستم داشته باشن وقتی سر و صدا کردم ناتالی اومد و با اینکه گابریل مخالف بود بهم گفت میذاره مامانم رو ببینم به شرطی که آدرین از وجودم با خبر نشه منم قبول کردم با یه بار دیدن مادرم عاشقش شدم میخواستم ببینمش ولی گابریل فقط هفته ای یه بار نیم ساعت اجازه دیدنش رو بهم می داد اونم وقتی آدرین نبود 



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 دی 1397 09:48 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30